تبلیغات
لینک و داستانو عکسو هرچی که دلت بخواد - آفتاب و مهتاب
 
لینک و داستانو عکسو هرچی که دلت بخواد
بزرگترین وبلاگ داستان و رمان و عکس
سه شنبه 29 مرداد 1392 :: رامین آذری
چه خیاطى بود. روزى موقع کار خوابش برد. پدر او، او را صدا زد و بیدار کرد. پسر بلند شد و گفت: داشتم خواب خوبى مى‌دیدم. پدر هرچه اصرار کرد، بچه خیاط خواب خود را تعریف نکرد. پدر شکایت برد پیش حاکم. حاکم پسر را خواست و خواب او را از او پرسید. پسر نگفت. حاکم دستور داد او را زندانى کنند و آب و غذا به او ندهند تا به حرف بیاید.

آفتاب و مهتاب

چه خیاطى بود. روزى موقع کار خوابش برد. پدر او، او را صدا زد و بیدار کرد. پسر بلند شد و گفت: داشتم خواب خوبى مى‌دیدم. پدر هرچه اصرار کرد، بچه خیاط خواب خود را تعریف نکرد. پدر شکایت برد پیش حاکم. حاکم پسر را خواست و خواب او را از او پرسید. پسر نگفت. حاکم دستور داد او را زندانى کنند و آب و غذا به او ندهند تا به حرف بیاید.
این بود تا اینکه روزى دختر حاکم براى تفریح به دیدن زندان رفت. در آنجا دختر و پسر هم دیگر را دیدند و عاشق هم شدند. حاکم سرزمین همسایه معمائى براى این حاکم فرستاد تا آن‌را حل کند. معما این بود: از سنگ آسیابى که برایت فرستاده‌ام یک دست لباس بدوز و برایم بفرست. پادشاه و وزراء هرچه فکر کردند، چیزى به عقل آنها نرسید. ”بچه خیاط“ را صدا کردند و حل معما را از او خواستند. پسر با شمشیرى سنگ آسیاب را دو نیم کرد. میان آن پارچه‌اى بود. از آن پارچه لباسى دوخت و براى حاکم همسایه فرستاد. حاکم برخلاف قولى که به پسر داده بود او را آزاد نکرد. مدتى گذشت. حاکم همسایه معماى دیگرى براى این حاکم فرستاد. معما این بود: در جعبه‌اى را که برایتان فرستاده‌ام پیدا کرده و آن را باز کنید. باز حاکم مجبور شد ”بچه خیاط“ را خبر کند و به او قول آزادى او را داد. ”بچه خیاط“ جعبه را در آب فرو کرد. آب به درون جعبه نفوذ کرد جعبه پر از آب شد و به در آن فشار آورد و باز شد.
جعبه را براى حاکم سرزمین همسایه فرستادند.این حاکم باز هم پسر را ازاد نکرد. گذشت تا اینکه باز هم حاکم همسایه معماى دیگرى را طرح کرد. سه مادیان فرستاد تا این حاکم معلوم کند کدام مادر و کدام کرهٔ آن است. حاکم بچه خیاط را خبر کرد. بچه خیاط قول ازدواج با دختر حاکم را از او گرفت. مادیان‌ها را حرکت داد. یکى جلو مى‌رفت و دو تاى دیگر به‌دنبال او. بچه خیاط گفت مادیان جلوئى مادر و دوتاى دیگر کره‌هاى او هستند. حاکم این بار به قول خود وفا کرد و دختر خود را به عقد بچه خیاط درآورد. از آن طرف حاکم سرزمین همسایه فهمید که معماها را بچه خیاط حل کرده است. او هم دختر خود را به بچه خیاط داد. سالى گذشت و هر دو زن بچه خیاط زائیدند. یکى پسر و دیگرى دختر. روزى بچه خیاط پسر خود را روى یک زانو و دختر خود را روى زانوى دیگر خود نشانده بود که حاکم ا در وارد شد و به او گفت حالا باید خواب آن روزت را برایم بگوئی. بچه خیاط گفت: خواب دیدم که با دخترهاى دو حاکم عروسى کرده‌ام و از آنها دو بچه دارم. یکى به‌نام مهتاب و دیگرى به‌نام آفتاب و هر کدام روى یک زانویم نشسته‌اند. مثل حالا. حاکم متعجب شد و گفت: چرا همان موقع خوابت را نگفتی. پسر گفت اگر مى‌گفتم، آنچه را که در خواب دیده بودم دیگر عمل نمى‌شد.

 

اك} ���?�P�وشى زندگى کردند.

 

l� � �?�P�ک مک کردن. مرد غریب کمی دست تو پشتش زد لالای گفت و اطراف خود را پائید کسی نباشد یواش بلند شد و باز اطراف را دید کسی نبود یک دفعه قدما تند کرد که فرار کند اتفاقاً یک طلبه از حجره بالا او را می پائید با نعلین از آن بالا انداخت پس گردن مرد غریب «آهای پدر سوخته توئی که هر روز یک بچه اینجا می گذاری و فرار می کنی؟ بگیرش» که خدا روزی بد ندهد یک دفعه از اطراف طلبه ها و خادما مسجد دور او را گرفتند کتک جانانه ای بهش زدند و هشت تا بچه دیگر آوردند گذاشتند پهلوی او که «یا الله بچه ها تا بردار و از اینجا گورتاگم کن» مرد بیچاره به فکر فرو رفت اگر جیک بزند باز «همان آش است و همان کاسه» به التماس افتاد که:«این مسلمونیه؟... حالا من این نه تا بچه را چیطوری ببرم؟»
یکی از خدام مسجد یوخده مسلمان تر بود رفت یک سبد آورد گفت:«بچه ها را بگذار تو سبد بردار برو» مرد غریب بی نوا بچه ها را درست اطراف سبد چید و بقچه پاره اش را هم کشید و در سبد، بلند گذاشت روس سرش از مسجد بیرون آمد اول بازار میوه فروش ها که رسید یک میوه فروش صدا زد:«کربلائی گلا بیا را میفروشی؟»
تا این حرف به گوش مرد غریب رسید مثل اینکه خدا روح تازه ای به او داد یک دفعه گفت:«آه همیون پولما پا درخت گذاشته ام» تا صدای بچه ها در نیامده بود سبد را گذاشت در دکان میوه فروش و برگشت به بهانه همیان پول ده دررو حالا از آن هولی که دارد دیگر پشت سرش نگاه نمی کند فقط می دوید. دوید تا از دروازه شهر خارج شد لب رودخانه ای رسید تشنه و عرق کرده افتاد رو آب حالا نخور کی نخور آب سیری خورد و سر و صورت را شست یک وقت یک سوار رسید مطاره ای از قاچ زین باز کرد و گفت:«داداش بی زحمت این مطاره را آب کن بده به من»
مرد غریب مطاره را گرفت زد توی آب. آب رودخانه یک دفعه لپک زد مطاره از دستش ول شد و رفت سوار تازیانه را کشید به بخت این بدبخت بی نوا حالا نزن کی بزن یارو دید وایسد کتکه را می خورد پا به فرار گذاشت و ده دررو سوار از عقب و او از جلو این طرف و آن طرف خود را انداخت تو قلعه خرابه ای دید سواره پیاده شد که بیاد تو قلعه زد به پشت بام از این بام به آن بام روی یک طاقی تند و تند میرفت که طاق خراب شد افتاد توی یک اتاق کمی نفس زد تا حالش جا آمد نگاه کرد دید یک تاپو هست درش را باز کرد دید پر از نان است در گنجه را باز کرد دید یک سبد پر از تخم مرغ یک بولونی پر از روغن، یک نان و روغن سیری خور دو هفش ده تا تخم مرغ گذاشت تو کلاه و گذاشت سرش یک پنجا روغن هم لا سه چهار تا نان چماله کرد زیر قبا زد به لیفه تنبان و پرقبا را درست کشید روش، نگاه از لا درز در کرد دید گوشه حیاط یک پیره زن نشسته چرخ می ریسد یواش در اتاق را باز کرد پاورچین پاورچین از کنار حیاط راه را گرفت که برود بیرون، پیر زن صدا زد:«آهای تو کی ئی؟»
از هولش آمد رو به پیر زن کرد و قصه اش را گفت. پیر زن دلش به حال او سوخت گفت:«بی شین پهلوی من بگو ببینم تو از کجا به دام این بدجنس افتادی؟»
مرد غریب مجبور شد نشست سرزیک که آبروش نرود هول هولکی شرح حال خود را بنا کرد گفت. از حرارت بدن او کم کم روغن ها آب شد و و چیک چیک از لا خشتکش بنا کرد چکه کردن یکوقت پیر زن دید، خیال کرد می شاشد و دومشتی زد تو سرش «خاک به سر تو مرد! می شاشی؟ که تخم مرغ ها همه تو کلاه نمدی او شکست و از اطراف سر و روی او سرازیر شد دست کرد به سیرکو سر به تار او گذاشت بیچاره از ترس دو تا پا داشت چار تا دیگر هم قرض کرد و د فرار کن.
از در حیاط پرید بیرون آمد و دوید تا لب رودخانه. نشست و سر و صورت را شست و قدری به بدبختی خودش فکر کرد یک وقت دید یک سوار خیلی مچخص یک غوش سر دست دارد یک تازی عقب اسب او می دود. رسید از ترس بلند شد سلام کرد سوار نگاهی به او کرد پرسید:«پسر تو مال کجا هستی؟»
گفت:«مرد غریبی هستم از دهات» گفت:«کدام ده؟»
گفت:«آذرگون» اتفاقاً این سوار صاحب همان ده بود پرسید:«اینجا کجا بودی؟»
گفت:«آمده ام برای هیادی» گفت:«می خوای نوکر من باشی؟»
گفت:«از خدا می خوم به مثل تو اربابی خدمت کنم»
فوراً پیاده شد باشه را داد و او و قلاده ای به گردن تازی انداخت داد دستش نشانی خانه اش را به او داد گفت:«می روی منزل به بی بی بگو ارباب گفت امشب من چند نفر مهمان دارم تهیه ببین سه ساعت از شب گذشت میام خودت هم کمک کن که شام حسابی تهیه کنند»
سفارشات را کرد و خداحافظ گفت. مرد غریب قلاده سگ را گرفت و میرفت. باشه بنا کرد چنگه زدن هر چه خواست آرامش کند نتوانست فکری کرد و نشست بقچه پاره را از کمر باز کرد و باشه را لای بقچه سفت گره زد و بست به پشتش و به راه افتاد در بین راه سگ های محله چشمشان به تازی افتاد حمله کردند مرد بیچاره از ترس اینکه مبادا تازی فرار کند قلاده او را سخت نگاه داشت و سگ های محله او را تیکه پاره کردند. قلاده دست او ماند و سگ تازی زبان بسته هر تیکه گوشتش دم دهان یک سگ، قلاده، را برداشت و آمد منزل.
در را زد بی بی آمد پشت در پرسید:«تو کی هستی» گفت:«نوکر شما، ارباب تازی را با باشه به من داد بیارم منزل سگ های محل ریختند اورا پاره کردند خوب بود خودم را تیکه تیکه نکردند»
بی بی گفت:«تو چکار داشتی به سگ های محل؟» گفت:«بی بی جان! همچی که می آمدم یک دفعه ده تا سگ حمله کردند تازی که دست من بود هاپی کرد، تو بودی هاپی کردی که سگها یه دفعه کپه شدند رومن و رو تازی، من از ترس اینکه فرار نکند قلاده اش را گرفتم یه وقت دیدم دیگه کار از کار گذشته! حالا دیگه کاریه شده»
این را گفت و گریه افتاد. بی بی دلش به حال او سوخت گفت:«پس باشه کو؟»
گفت:«خاطرت جمع باشد اون کارش درسته لا سفره بستمش به کمرم!»
بی بی گفت:«ای خدا مرگ! یقین اونم خفه شده؟» وقی سفراه را از کمر باز کرد دید بله آن هم مرده.
بی بی گفت:«خاک بر سر تو چقدر احمقی»
بیچاره مرد بنای التماس را گذاشت بی بی دید دیگر گذشته گفت:«خوب دیگه کاریه شده برو آشغال جمع کن بیار تا من اقلاً شام حسابی تهیه کنم بلکه ارباب ترا ببخشد»
رفت هیزم آورد بی بی بنای پخت و پز را گذاشت که بچه اش توگواره بنا کرد گریه کردن بی بی گفت:«تو برو بچه را تاب بده آرام بشه تا من برنجا از سر اجاق پایین بیارم»
مرد احمق آمد پای گهواره هر چه تاب داد بچه آرام نشد چون شنیده بود بچه که گریه میکند مردم دهات قدری تریاک بهش می دهند تا خوابش ببرد اتفاقاً مقداری تریاک همراه داشت درآورد و خرده تریاکا را حلق بچه کرد تا دیگر آرام شد.
آمد کمک بی بی، بی بی هم خوشش آمد که اگر مرد نفهمی است اقلاً بچه داری خوب می کند! با خیال راحت شام شب را پخت. بعد از مدتی بیچاره مادر آمد سرگهواره رو بچه رو پس کرد دید کف از حلق بچه آمد و بو تریاک میاد زد تو سرش که «بچه ما چیکارش کردی؟»
گفت:«بی بی جان طوری نشده من به خرده تریاکش دادم حالا کیف کرده!»
بی بی مشت را پر کرد و به او حمله کرد بیچاره مرد خشکش زد حالا بچه مرده و دیگر کار از کار گذشته بنای گریه و زاری گذاشت بی بی باز با حالت پریشان رو بچه را پوشاند که ناگاه ارباب با مهمان ها آمدند.
بی بی دوید جلو جلو در را باز کرد و ماجرای تازی و باشه را گفت ولی اسمی از بچه نیاورد ارباب دید دیگر گذشته نوکر را صدا زد اسب را داد به دست او و یک کارد تند و تیز هم به او داد و گفت:«یک چراغ بردار برو طویله اسب را ببند سرآخور و یک گاو مریض هم در طویله هست گاه گاه سر بزن اگه یه وقت دیدی خواست بمیره سرش را ببر که حرام نشه»
گفت:«به چشم» اسب را گرفت با چراغ و کارد رفت تو طویله اسب را بست و جو داد و روی سکوب طویله خوابید چراغ را هم خاموش کرد که نفت زیادی نسوزد. نصف شب بلند شد دید گاو خرخر میکند گوگرد هم نداشت تاریک کورکی سر گاو را برید و با خیال راحت خوابید صبح که هوا روشن شد دید ای داد و بیداد سر اسبه را بریده گاو هم سقط شده دیگر دید جای ماندن نیست در حیاط را باز کرد و ده دررو دیگه نفهمیدم کجا رفت و چیطو شد.

__________________
!!! Finish

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:31 ب.ظ
Hi! Would you mind if I share your blog with my myspace group?
There's a lot of folks that I think would really appreciate
your content. Please let me know. Thank you
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:12 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:57 ق.ظ
Wonderful blog! Do you have any tips for aspiring writers?
I'm planning to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you recommend starting with a free platform like Wordpress or go for
a paid option? There are so many choices out there that I'm totally confused ..

Any recommendations? Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




انوای داستان و عکس و ... در این وبلاگ
لطفا منو با نظراتتون در بهبود این وبلاگ یاری کنید
با تشکر
مدیر وبلاگ: رامین

مدیر وبلاگ : رامین آذری
نویسندگان
نظرسنجی
لینک و چه نوع مطالبی در این وبلاگ گذاشته شود؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :